دسته‌ها
تجربه های شخصی

تجربه شخصی الناز | ویزای نامزدی استرالیا

اوايل سال ٩٣ شروع به خوندن زبان كردم كه برای فوق ليسانس به كانادا مهاجرت كنم. ليسانسم طراحي داخلی بود و مثل خيليا دوست داشتم تو يه بازار كار استاندارد فعاليت كنم.

ترم سوم، از كلاس زبان به ما اطلاع دادن يه استاد جديد از استراليا اومده و يه ترم تدريس می كنه و برميگرده. همه خيلي استقبال كرديم چون ممكن بود آيلتس با لهجه استراليايي بهت بخوره و هيچ كدوم از ما آشنايي خاصی با اين اين لهجه نداشتيم.

روز اول ورود استاد جديد همه چشم به در منتظر بوديم كه يه مرد جا افتاده با كت شلوار وارد بشه اما ديديم كه يه پسر ۸-۲۷ ساله خيلی سرحال وارد كلاس شد و شروع كرد به معرفي خودش. فارسی حرف زدنش عجيب بود نه اینکه لهجه داشته باشه ولی يه آهنگ متفاوت داشت. 

برامون تعريف كرد كه مادرش ترك تركيه بوده و پدرش ايرانی و از ١١ سالگی مهاجرت می كنند به انگليس بعد هم استراليا. گفت که تا ١١ سالگی بیشتر اوقات با مادر بزرگش بوده و حسابي شيفته خصوصيات اين زن بوده كه ماشين كروك مي رونده و براش شكلات های خارجی مي خريده.

الان هم از كار اصليش كه مهندس حمل و نقل بوده يه مدت مرخصی گرفته كه از آنه (مادر بزرگش) كه متاسفانه درگير سرطان شده بود مراقبت كنه و براي گذروندن اوقات بيكاری هفته ای چند ساعت تدريس می كنه. من اون زمان ٢٢ سالم بود و دروغ چرا حسابي فكرم مشغول استاد تازه وارد شده بود. چند جلسه ای گذشت و ما تازه داشتيم می فهميديم انگلیسی حرف زدن Native يعني چی كه اعلام كردن نيما (استاد زبان) ديگه نمياد.

این داستان گذشت و چند وقت بعد یه شب میخواستم برای مامانم( كه متخصص بیهوشیه) در بیمارستان یه چیزی ببرم که به طور اتفاقی نیما رو دیدم. انقدر حالش بد بود كه به زور منو يادش اومد. فهميدم حال انه خوب نيست و خانواده نيما دارن ميان ايران. يكم باهم صحبت كرديم و من اومدم خونه. رفت و امد های من به بيمارستان بيشتر شده بود و گاهی ميشد كه نيما هم بود و همو می ديديم و صحبت می كرديم. از لحاظ فرهنگی فرق داشتيم اما هم صحبت های خوبی شده بوديم. 

چند بار پیش اومد كه باهم بيرون هم بريم، شهر كتاب، كافه و رستوران. متاسفانه آنه فوت شد و نيما و خانوادش باهم برگشتن استرالیا. ارتباط ما كما بيش از طريق وايبر و فيس بوك حفظ شده بود. حتي تو اين مدت يه سفر دسته جمعی با دوستاي نيما و من به هند رفتيم.

جالب اينجا بود كه نيما هيچ اشاره ای به نوع رابطه ما نميكرد. در همين حین كارهای كانادای من داشت درست می شد و منم كه فكر می كردم رابطمون با نيما كاملا معمولی و دوستانست بهش گفتم که کارم داره درست میشه. اصرار کرد یکم صبر کنم ترم رو عقب بندازم تا بياد ايران و باهم راجع به مهاجرت تحصيلی به استراليا هم تحقيق كنيم. مي گفت خوبيش اينه استراليا تنها نيستم به علاوه دوستان زيادی داشت كه تو كار طراحی داخلی بودن. 

قبول كردم و اواخر اسفند ٩٥ بود كه اومد ايران. تعطيلات عيد رو با هم بوديم حتی خانواده من هم با نيما آشنا شدن و واقعا به دلشون نشست. بعد تعطيلات دنبال وكيل تحصيلی استراليا گشتیم. بعضیاشون مثل دفتر شما توصيه كردن که برای رشته من، گرفتن ويزای دائم بعد از اتمام تحصيل مشكله.

به نيما گفتم که منصرف شدم كه یه دفعه پیشنهاد کرد نامزد كنيم! گفت خيلی وقته اينو میخواسته بگه اما نمیخواست عجله كنه ولی الان فكر مي كنه اگه من برم كانادا ديگه سخت میشه با هم بودنمون.

دو تا راه داشتيم: اول ويزاي ازدواج كه خب بايد براش عقد می كرديم و دوم ويزای نامزدی كه بدون نياز به عقد كردن، ميتونستم باهاش برم استراليا و ٩ ماه وقت داشتيم بيشتر با هم باشيم و بعد عقد كنيم. 

پیشنهاد خانواده من گزينه دوم بود. نيما رفت استرالیا و بعد از ۸ ماه بعد یعنی تعطیلات سال نو میلادی با خانوادش برگشت ایران و ما یه مراسم گرفتیم و نامزد كرديم.

همون زمان براي ويزای نامزدی اقدام كرديم و با وجود زمان اعلامی پروسه ويزا كه ١٨ ماه بود، ويزای من ۹ ماهه اومد. رابطه راه دور سخت بود و كم چالش نداشتيم اما خدارو شكر گذشت.

بلیط گرفتم و واقعا به سختی از خانواده جدا شدم. پروازم با امارات بود. ٢ ساعت تا دوبی و از اونجا هم ١٣ ساعت تا ملبورن. اولين بارم بود مسافت در اين حد طولانی رو سفر می كردم. چیزی که خیلی  توجهم رو جلب کرد لهجه آدما بود. انگلیسی من بد نبود اما انگلیسی استرالیایی متفاوت بود ،حداقل اولش. نیما از چند سال قبل یه خونه خریده بود و ما همونجا ساکن شدیم.

چند روز اول که اصطلاحا جت لگ بودم و خیلی نمی فهمیدم چی شده. روزا می خوابیدم و شبا تا صبح بیدار بودم. کم کم حالم بهتر شد و اولین فرصت رفتم دنبال کارای دانشگاه. شبا هم با نیما می رفتیم خیابون های خلوت تا من رانندگی کنم.

گواهی نامه ایرانم رو ترجمه کرده بودم و می شد یه مدت ازش استفاده کنم. دانشگاه ثبت نام کردم و روزام پر می شد. در کنارش برای کمک تو هزینه ها تو گالری یکی از آشناهامون مشغول به کار شدم.

زندگی ما چالش های خودش رو داشت و نوع بزرگ شدن و فرهنگ نیما با منی که ایران بزرگ شده بودم گاها متفاوت بود اما سعی داشتیم تا جایی که میشه هم رو درک کنیم.

گاهی هم پیش میومد که ازینکه تک و تنها به خاطر نیما مهاجرت کردم عصبانی بشم و به روش بیارم.

شاید گاهی حتی گفته باشم می خوام برگردم اما در آخر ما جفتمون از وجود هم لذت می بردیم. طی این مدت، یه بار هم برای مامان اینا ویزای توریستی گرفتیم  و یه ماهی با ما بودن.

 ۹ ماه گذشت و ما تصمیم گرفتیم ازدواج مون رو رسمی کنیم تا اقامت من هم به مشکل نخوره. خدارو شکر تا اینجا که همه چیز خوب بوده و من می دونم مهاجرتم نسبت به خیلی از افراد راحت تر بوده و زود تر جا افتادم. 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *